خرید بک لینک
خب گویا زمان اون کوچی که وعده شو به خودم داده بودم فرارسیده.. مدت اقامتم در منزل پدری رو به اتمامه.. و فک کنم این کوچ، کوچ آخر باشه.. بدون بازگشت.. البته قرار نیس رهسپار دیاری دور بشم.. همین نزدیکی.. دیگه بخور و بخواب تموم شده و باید عرق جبین بریزم .. شروعی دوباره در یک محیط جدید و با آدمهای جدید.. الهی ب امید تو + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶ساعت 15:1&nbsp توسط me |

برچسب: نویسنده: آبتین مرادیان تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 7:21

هفته ی سختی بود.. کف پاهام تاول زد از بس که اینور و اونور رفتم واسه شروع به کارم.. اما خدا رو شکر کارام خیلی جلو افتاد فقط یه سری چیزای کوچولو باقی مونده.. اون مسائلی هم که خیلی نگرانم کرده بود اتفاق نیفتادن و گذشتن خدا رو شکر.. پ.ن: طبق آزمایشاتم بنده اندازه ی یه مرد بالغ خون تو رگامه که مسلم میدونم نتیجه ی شربت آهن و رسیدگی های بیش از حد میباشد..لذا پزشک محترم پیشنهاد دادن که اقدام به اهداء خون کنم.. پ.ن: از شکوفه خبر گرفتم گفت حال خودش و خانوادش خوبه اما قصر شیرین خیلی خراب شده.. این یکی از دلخراش ترین اتفاقاتی بود ک افتاد .. اصن عکساشو ک میبینم حالم خیلی بد میشه.. این اتفاق میتونست هرجای دیگه رخ بده مثل شهر من.. خیلی دردناکه.. خیلی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبا

برچسب: نویسنده: آبتین مرادیان تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 7:21

امروز اولین شیفت توی بیمارستان جدید بود.. یه خورده تو ذوقم خورد.. توقع خیلی بهتر از اینو داشتم.. به شدت هم احساس غربت و بدبختی داشتم.. اونقدرم فضا گرم بود که صورتم برافروخته شده بود و بیشتر به بدبختا شبیه شده بودم.. البته فک کنم بدن بقیشون به اون گرما عادت داشت چون هیچ کدوم مثه من لپاشون گل ننداخته بود.. خلاصه که روز چندان جالبی نبود.. و دلم واسه جو محل کار قبلی تنگ شد.. پانسیونشم که چنگی به دل نمیزد.. خلاصه که فعلا تو ذوقم خورده اساسی.. البته من شرایط سخت زیادی رو تحمل کردم.. امیدوارم با اینم بتونم کنار بیام.. البته به نظر میرسه همکارای خوبی داشته باشم.. فقط کنار اومدن با روتین و قوانین اینجا و آشنایی با پرسنل یه خورده زمان میبره.. اما مشکل اصلی که تقریبا همه رو بی انگیزه کرده

برچسب: نویسنده: آبتین مرادیان تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 7:21

امروز رور نسبتا خوبی بود.. کلا متفاوت با دیروز .. عملا بیشتر.. پرسنل شادتر.. البته اول شیفت جا خوردم.. چون خانومی ندیدم.. چیزی ک دیدم فقط تعداد زیادی آقای قول پیکر... و خودم را چون فنچی در برابر آنها دیدم.. آقای پ مسئول محترممون منو فرستاد تو یه اتاق که اولین عمل اونجا انجام میشد.. وارد اتاق که شدم حس کردم به جزیره ی آدم خوارا وارد شدم.. خب مسلما همه کنجکاون دربارم بدونن چون تازه واردم و هیشکی شناختی ازم نداره.. شاید در عرض یک دقیقه 20 تا سوال جواب دادم..و اون موقع بود که احساس نیاز شدیدی به یک فرد مادرمانند پیدا کردم.. که خانم ق اومد تو اتاق و گفت مشکلی نداری؟! گفتم نه ولی دلم میخواس یه کم پیشم بمونه.. اما خب یه کم که گذشت همه چی استیبل شد.. همه پراکنده و به کار خودشون مشغول ش

برچسب: نویسنده: آبتین مرادیان تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 7:21

اینجوری ک پیش میره باید هرروز بیام از شیفت کاریم بنویسم.. خب امروزم روز بدی نبود.. فقط با یه قورباغه چاق احمق آشنا شدم.. از عشوه های خرکیش نمیخوام چیزی بگم.. فقط نمیدونم حرصش گرفت ازم یا چیز دیگه.. داشت با ناز و عشوه خاطره تعریف میکرد مریض بیچاره هم داشت خفه میشد.. جور بدی هم بهش نگفتم فقط گفتم آمبو بده سچوریشنش افتاد.. یهو رنگش عوض شد.. اما در عین حال میخواست پرستیژشو جلوی تازه وارد و تازه کاری مثل من حفظ کنه گفت چیزیش نمیشه.. دلم میخواس بزنمش.. خوب که نشد هیچ بدترم شد.. اونم به خاطر غد بازی این قورباغه.. واقعا دارم فکر میکنم همکاری با آقایون یا آموزش از سمت اونا خیلی میتونه بهتر و بی بحث و جدل باشه.. چون با شناختی که از جنس خودم دارم خانوما وقتی بهم میرسن فقط سعی دارن اظهار فض

برچسب: نویسنده: آبتین مرادیان تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 7:21

خب این پانسیون با قبلی خیییلی فرق داره.. اینجا تقریبا امکانات صفره.. اما بچه ها تا حدی تجهیزش کردن.. با این حال بازم کمبود زیاد داره.. هم خونه ای ها هم دخترای خوبین.. اما خب اختلاف سنی دارم باهاشون.. همشون بالای 30 هستن.. یه کم هنوز دنیاشون با من متفاوته.. ولی خب خوبیش اینه که میتونم زود به زود برم خونه.. چون فاصله زیاد نیس.. حتی به قول بابا میتونستم پانسیون هم نرم.. هر روز در رفت و آند باشم.. ولی خب رفت و آند زیادم هم سخته.. پ.ن: یه چیزایی رو نمیفهمم.. حس میکنم آدمای دور و برم زیاد روراست نیستن.. یا انگار دارن یه چیزایی رو مخفی میکنن.. I dont know + نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:30&nbsp توسط me |

برچسب: پانسیووووون, نویسنده: آبتین مرادیان تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 7:21

صفحه بندی